تبليغاتX
لبخند خدا


کودک نجوا کرد : خدایا با من حرف بزن. مرغ دریایی آواز خواند ؛ کودک نشنید. سپس کودک فریاد زد : خدایا با من حرف بزن.

رعد در آسمان پیچید ؛ اما کودک گوش نداد. کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : بگذار ببینمت .

ستاره ای درخشید ولی کودک توجه نکرد. کودک فریاد زد : خدایا به من معجزه ای نشان بده. و یک زندگی متولد شد ؛ اما کودک نفهمید.

کودک با ناامیدی گریست. خدایا با من در ارتباط باش. بگذار بدانم اینجایی. بنابر این خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد. ولی کودک ؛ پروانه را کنار زد!!!

نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387  توسط حمزه  |