گفتي چشمها را بايد شست! شستم ولي.....
گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي.....
گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي
او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه
ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با
طعنه اي خنديد و گفت : ديوانه ي باران نديده!!!
نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387  توسط حمزه
|
